تبلیغات
پاتوق عاشقانه ها - دوستش دارم نمی دانی...

پاتوق عاشقانه ها

جان به لب می رسد...اگر گاهی آنکه باید باشد،نباشد...

دوستش دارم نمی دانی...

فروغ میگه:

روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

...

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی

در درونم های و هوی می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت

روزنی را جست و جو می کرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید

دوستش دارم نمی دانی؟

روز ها رفتند و من دیگر

خود نمیدانم کدامینم؟

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

بنشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم



+ نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر 1392 ساعت 12:44 ب.ظ توسط رهـــــــا | نظرات()